مولف ناشناخته

119

تاريخ شاهى ( فارسى )

به امتثال فرمان قيام نمودند . [ 131 ] از فضل الهى من در دست حكم تركى صالح افتاده بودم ، مرا به حضرت خداوند تركان آورد . مرا پيش خواند . حضرتى ديدم چون آسمان در رفعت و پادشاهى چون خورشيد در طلعت . با خود گفتم : حاش اللّه ، بيت : تو گويى بود از راحت سرشته * برو بر آيت رحمت نبشته ز سر تا پاى او حسن وشيم بود * سراسر كار او جود و كرم بود از كيفيّت احوال من استفسار فرمود . چون من عرضه داشتم كه پيرمادرى دارم ، در تربيت و تعهّد من بيفزود و مرا در سراى حرم جاى فرمود و يكى از دختران حرم به محافظت و نگاه داشت من نامزد كرد و پيوسته از خواجگان كه در حضرت مىبودند استفسار بازرگانان كه متوجهء اين ديار مىگشتند مىفرمود تا خواجه‌اى صالح از تجار - كه او را بر وى اعتماد بود - با ديدار آمد كه روى بدين جانب داشت . فرمان داد كه دستى جامهء [ 232 ] نيكو با شعار و دثار كه لايق و موافق حال من بود در من پوشانيدند و ساختگى كار من تا سفره و مطهره فرمود كه بكردند و جهت خرجى راه صرّه‌هاى نقد به دست خود به من داد و بعد از وصايا كه در تعهّد بازرگان فرموده بود ، مرا بدين طرف روانه گردانيد . و هم بدين منوال ، ساختگى كار هريك از آن اسيران مىكرد و باز ولايت مىفرستاد . اكنون پادشاهى را كه بدين نوع دربارهء ضعفا و مساكين رحمت و شفقت باشد سزد و زيبد كه او را دعاى خير گويند و طول عمر و وفور جاه و سلطنت او و فرزندان او از خداى تعالى خواهند . گفتم سزد و زيبد بلكه فرض عين و عين فرض باشد ، و با خود نيتى كردم كه همواره دعاى او را ورد زبان سازم و به هر زمين كه برسم و هركس را از اهل خبر و صلاح كه بينم دعاى خير التماس كنم و رحمت و رضوان بخواهم . و ظاهر [ 233 ] حال و قرينهء اعمال آن است كه از وزرا و ملوك حضرت و